وقایع هفته ای که گذشت...
سلام به فرشته های گلم و همه ی دوستانی که در شادی بازگشتمون،با ما شریک بودن
هفته ای که گذشت برای ما خیلی پربار بود.صبح روز عید فطر ،ساعت 9 از خونه به سمت شیراز حرکت کردیم.شادی وصف ناپذیری در خودم احساس میکردم.ظهر رسیدیم و بعد از ناهار و استراحت،رفتیم بازار و کلی پیاده روی کردیم.من و ثنا جون کفش خریدیم.فردا صبح،بابا رضا رفتن و نوبت دکتر برای ثمین گرفتن و چند تا بنگاه هم سر زده بودن.قیمت رهن و اجاره ها خیلی بالا رفته!خدا به دادمون برسه.
عصر ساعت 2ونیم من و بابا رفتیم دکتر.آخه من زانوهام به شدت درد گرفته از قبل از ماه رمضون تا حالا دردش خیلی شدید شده.ساعت 4نوبتم شد.نوبت دکتر ثمین ساعت 5بود برای همین بابا رفت تا دخملیها رو بیاره.دکتر برای من نوار عصب و ازمایش قند و چربی و روماتیسم نوشت.(متاسفانه این ژن رو تو خانواده مادری داریم)و من خیلی ازش میترسم!بعد با هم رفتیم یه درمانگاه دیگه و یک ساعت و نیم هم اونجا معطل بودیم.خوشبختانه دکتر وقتی سونو رو دید گفتن مشکلی نیست.از 3ماهگی که اولین سونو رو ازش گرفتیم متوجه شدیم که کلیه ی چپ ثمین،یه مقدار خیلی جزئی التهاب داره و دکترها گفتن چیزی نیست و بخاطر اطمینان خاطر هر 6ماه یکبار برای چکاب میبریمش سونو.
از اونجا هم رفتیم ازمایشگاه و قرار شد که من از 9شب به بعد بجز آب چیزی نخورم و صبح ساعت 7 ناشتا برم برای آزمایش!

![]()
تا رسیدیم خونه ساعت 8و نیم شده بود.ازخستگی نای هیچ کاری نداشتم.مسئول ازمایشگاه بهم گفته بود یه شام سبک بخور اما مادر شوهرم فورا بلند شد برام مرغ تیکه کرد و خوراکش کرد و گفت مرغ سبکه.باید بخوری ،بچه شیر میدی!میبینید چه مادر شوهر خوبی دارم.انصافا خیلی مهربون و دلسوزه.این چند روز هم بیشتر وقتها بچه ها رو نگه میداشتن تا ما به دکتر و خونه دیدن برسیم.
ساعت 10 بود،سارا و ناهید دخترای همسایه مون،گفتن بیا اونور.با اینکه خسته بودم،اما چون میدونستم ممکنه دیگه فرصت نشه،ثمین رو گذاشتم پیش باباش اینا و من و ثنا رفتیم و تا 11ونیم تو حیاطشون نشستیم و کلی گفتیم و خندیدیم.اونها هم از برگشتن ما کلی خوشحال بودن.
صبح ساعت 6و ربع بیدار شدم واماده شدم.یه دور دیگه به ثمین شیر دادم و مامان جون اومد و پیشش خوابید و من و بابا رفتیم.عجب هوائی بود.هر جا میرسیدیم ،از شانس من که گرسنم بود،هی میدیدیم مردم با کاسه های آش و نون سنگک،از جلومون رد میشدن.رضا منو دم در ازمایشگاه پیاده کرد .رفتم و خون دادم.البته قبلش برام شیر و کیک خریده بود تا همون موقع بخورم.جوابش عصر آماده بود.اومدم پائین هر چی نگاه کردم اثری از ماشین نبود.نشستم رو یکی از سکوها و تغذیه ام رو خوردم که رضااومد.رفته بود و آش و نون سنگک خریده بود.آخ جون!نشستیم تو ماشین و دوتائی شروع به خوردن کردیم.جای همه سبز.
بعدش رفتیم و نوبت گرفتیم برای نوار عصب.گفتن دکتر 10 به بعد میاد.تو این فاصله رفتیم آموزش و پرورش ناحیه.گفتن الان دیگه اصلا ثبت نام کلاس اولی نداریم و باید بچه تون رو ببرید و غیرانتفاعی ثبت نام کنید!!!مجبور شدیم به بند "پ" متوسل بشیم و بالاخره تو یکی از مدارس خوب ثبت نام شد و البته هوار تومن کمک به مدرسه ازمون گرفتن!من کلا مخالف این قضیه بودم و میدونم که خلاف قانونه.اما خود مدیریتهای اموزش و پرورش هم رعایت که نمیکنن هیچی،حمایت هم میکنند.چون چاره ی دیگه ای نداشتیم ،مجبور شدیم...
ادرس تولیدی رو هم برای فرم مدرسه گرفتم.خدا رو شکر که این طرف نرفته بودم برای فرمش!
القصه،نوار عصبمون هم مشکلی نداشت.سر راه بنگاه هم رفتیم و چند تا خونه دیدیم و رفتیم خونه.هلاک بودم از خستگی.ناهار که خوردیم خوابیدیم.ساعت 5 دوباره زدیم بیرون.اول رفتیم جواب آزمایشم رو گرفتیم و بعدش مطب دکتر و خوشبختانه روماتیسم نداشتم.دکتر گفت به خاطر پله های خونه و زیاد نشست و برخواستها و همچنین ضعیف شدن ماهیچه هامه که زانو درد دارم.بهم قرص و ورزش داد.
از وقتی که اومدیم بوشهر به خاطر بدی هوا خیلی کم پیاده روی داشتم،برا همین ماهیچه هام ضعیف شدن.بعد از دکتر رفتیم و برای ثنا خانوم کیف مدرسه هم خریدیم.
صبح پنجشنبه ثنا رو بردیم و فرم مدرسه ش رو گرفتیم .برگشتیم خونه،ثمین به خاطر اینکه ثنا خونه نبود،کلی ناآرامی کرده بود و همین که چشمش به ثنا افتاد،ساکت شد.من و رضا رفتیم و چند تا خونه دیدیم.عصر ساعت 5 بازم رفتیم بنگاه.از تمام خونه هائی که دیدیم دوتاش نظرمون رو گرفته بود.یکیش سه خوابه بود ولی طبقه ی 4 بود و آسانسورش مسدود بود و یکیش هم رهن و اجاره بود و قرار شد بنگاه داره ،راضیش کنه که رهن رو بالا ببره و اجاره رو کمتر کنه!
شبش هم رفتیم شاهچراغ با مامان جون و جاری جون.بچه ها کلی دویدن و بازی کردن.ثمین کیف میکرد و هر بچه ای که چادر سرش بود راه میافتاد دنبالش و یه بند میگفت :"چادر چادر چادر...."
بعد هم رفتیم پارک و بازم ثنا و علیرضا پسر عموش و ثمین کوچولو بازی کردند.ساعت 12 و نیم شب برگشتیم خونه.صبح جمعه رضا و بابا جون رفتن بیرون برای خرید و جواب گرفتن ازبنگاه.ظهر برگشتن و گفتن که قبول کردند و فرداش که شنبه میشه باباجون برن برای قولنامه.عصر جمعه هم به طرف بوشهر حرکت کردیم.توی راه همش به این فکر میکردم که چقدر زود خدا حاجتم رو داد و فقط دو سال این راه رو میرفتیم
خدایا به خاطر همه ی خوبیهات شکر.به خاطر اینکه تو این چند روز همه ی کارهامون به خوبی و خوشی انجام گرفت شکر.به خاطر اینکه تنمون سالمه شکر.به خاطر همه چیز...
این روزها رنگ خدا رو توی زندگیم خیلی پررنگتر از پیش احساس میکنم.



وقایع هفته ای که گذشت...
